خرید بک لینک
خواب دیدم که ما سه تا دختر با بابا و مامان رفتیم تهرانگردی و رسیدیم به محله ای که بابا از قدیما میشناخت... از ماشین پیاده شدیم... محله ای بود قدیمی و روستایی طور پر از آثار برج و قلعه... قدم زدیم و ر

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

سه شنبه، چهارم فوریه رو باید جز تاریخ های خاص دوران دکترا یادداشت کنم... روزی که برای اولین بار با اعتماد به نفس کارم رو پرزنت کردم ... نیم ساعت ... و استادم در کمال ناباوردی از کارم تعریف خیلی زیاد کرد... خیلی زیاد... و گفت که می تونم دیگه بنویسم و کاملش کنم و تحویل بدم ... ینی آماده ام برای دفاع...

بعد از 6 سال، این اولین بار بود که پروفسور از من و کارم تعریف می کرد و نه تنها اون، بلکه پروفسوزهای دیگه هم که اومده بودن... و چه حس فوق العاده ای بود ...

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

هر روز و هر لحظه که میگذره بیشتر از قبل دوست دارم... با پختگی و آرامش بیشتر ...

دووووست دارم

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

صفحه بندی